❤بهانه های زندگی❤
امیرم می نویسم همه با تو نبودنها را،برای تو تنها بهانه زندگیم
تاريخ : شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 | نویسنده : اعظم

             

سلام دوستای نازنینم

امیدوارم حال تک تکتون خوب باشه و یه دنیا شاد شاد باشید

این چند وقت که نبودم دلم خیلی براتون تنگ شده بود بخصوص برای وبم

آخه خیلی به نوشتن اینجا عادت کردم اما چه کنم که یه کم درگیری و

مشکلات داشتم از همه مهمتر که شارژ نتم تموم شده بود و باید تا

رسیدن تعرفه های جدید صبر می کردم که بحمدالله امروز شارژ کردم...

دوم دنبال خونه پبدا کردن بودیم که بعد از حدود یک ماه زیر و رو کردن بنگاه

و دوست و آشنا خونه برادر دوست مامانم رو اجاره کردیم ۱۷ میلیون پیش

ماهی۳۰ تومن البته ۱۲۰ متریه در کل خونه خوشگلیه و ۲۳ خرداد کلید رو

تحویل گرفتیم حسابی تمیزش کردم و آمادست برای جهیزیه بردن

و سوم خرید جهیزیه تموم شد و مونده بود سرویس چوب که ۲۴ خرداد رقتیم

یافت آباد سرویس خوابم رو اونجا سفارش دادم و سرویس مبل و ناهارخوری

رو دلاوران که قرار انشالله برای ۱۵ تیر تحویل بدن.

و چهارم اینکه هنوز هیچ خرید نکردیم فقط یه پارچه خوشگل قرمز خریدم

برای حنابندون و با پارچه آبیه که امیر موقع خرید نامزدی برام گرفته بود بردم

خیاطی تا لباس حنابندون و پاتختیم رو بدوزه و ۲۰ تیر تحویل بده           

پنجم اینکه مادربزرگم تصادف کرده براش دعا کنید حالش خوب بشه

و نکته ششم روز زن امیر جان زحمت کشیدن یه گردنی به من هدیه دادن

و من هم روز مرد یه عطر و یه کارت پستال به آقامون هدیه دادم

این چند تا از اتفاقاتی بود که تو خرداد ماه به وقوع پیوست و به رشته تحریر

درآمد باشد که در آینده ای نه چندان دور با خواندن انها یاد گذشته کنیم

 یاحق



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 | نویسنده : اعظم
نمیشد خوشحالی امروزم رو پنهون کنم و فردا بیام بنویسم

آخه دو تا اتفاق خوب افتاد که خیلی خوشحالم کرد

بند اول: من تو همایش رحمت دوران که طی چند جلسه در دانشگاه

تهران برگزار شد شرکت کردم و روز آخر قرعه کشی کردن و اسم من

در اومد و حالا من برای بار دوم دوباره ۴ اسفند به سفر کربلا میرم

انقدر ذوق زده شدم که خدا میدونه حالا بماند که امروز ۳ بار دور تا دور

دانشگاه تهران رو طواف کردیم تا بتونیم ثبت نام کنم و دیگه ساعت ۳

خسته شدیم و مردیم

بند دوم: امروز مریم گلی دوست جونیم رو بعد از ۵ ماه دیدم

انقدر ماچ مالی کردیم که نگو دلم خیلی براش تنگ شده بود

کلی با هم گشتیم و کارای ثبت نام رو هم با مریم انجام دادیم و بعد با

هم رفتیم آش نیکو صفت آش خوردیم   وخیلی خوش گذشت

بند سوم:امیراز امشب تا جمعه تو هیئت آشپزی میکنه و کمتر

میتونیم همدیگرو ببینیم و دلم خیلی براش تنگ میشه

اما اومدم اینجا  تا بخاطر عشق و محبت بی حد و اندازه ای که نسبت

به من داره ازش تشکر کنم.امیرم ممنونم که اجازه دادی من اینبار هم

بدون تو به سفر کربلا برم.خیلی دلم میخواست تو همرام باشی اما

خودت می دونی که ما عقد کرده نیستیم و حتما شناسنامه ثبت

شده میخواد و ...

انشالله که بعد از عروسی اولین جایی که با هم میریم کربلاست



اسلایدر